![]() |
![]() |
|
| وبلاگ جمعی از بچه های سوته دل نیشابور |
|
سلام!
دوستانی که دلشون واسه احسان دل شکسته
احسان سمپادی تنگ شده
میتونن به وبلاگ دلتنگیهام
(وبلاگ شخصیم)که زود زود به روز میشه
سربزنن.منتظرم-دیگه تواین وبانیستم-حتما بیاین ها!
مخصوصا یکی ازبکس ارومیه که خیلی مخلصشیم وبراش
سوتفاهم پیش اومده.خودش میداند!
loolivash-maghmoom.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:23 به قلم احسان |
|
|
میگن دنیارو نامردا گرفتن
میگن غم ها توسینه جا گرفتن
میگن مجنونو چن شب پیش پلیسا
تو پارتی با ۳تا لیلا گرفتن...!
عشق های امروزی هم مسخره بازی.نه؟!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:33 به قلم احسان |
|
|
سلام...! خیلی امروز دلم گرفته.گفتم این شعری که امید می خونه براتون بذارم. خیلی قشنگه.بی نظیره.ناخودآگاه ازچشمات اشک میریزه!
گرید به حالم، کوه و در و دشت از این جدایی می نالد از غم، این دل دمادم فردا کجایی سفر به خیر؛ سفر به خیر؛مسافر من گریه نکن ؛ گریه نکن؛ به خاطر من باران می بارد امشب،دلم غم دارد امشب آرام جان خسته ،ره می سپارد امشب در نگاهت مانده چشمم،شاید از فکر سفر برگردی امشب از تو دارم یادگاری،سردی این بوسه را پیوسته بر لب قطره قطره اشک چشمم،میچکد با نم نم باران به دامن بسته ای بار سفر را با تو ای عاشق ترین،بد کرده ام من رنگ چشمت رنگ دریا؛سینه ی من دشت غمها یادم آید زیر باران با تو بودم؛با تو تنها باران می بارد امشب، تو رو کم دارم امشب آرام جان خسته ،ره می سپارد امشب این کلام آخرینت ،برده میل زندگی را از سر من گفته ای شاید بیایی از سفر،اما نمیشه باور من رفتنت را کرده باور،التماسم را ببین دراین نگاهم زیر باران گریه کردم،بلکه باران شوید از جانم گناهم این کلام آخرینت؛برده میل زندگی را از سر من گفته ای شاید بیایی از سفر،اما نمیشه باور من اما نمیشه باور من! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 13:28 به قلم احسان |
|
|
...بیا زندگی را بدزدیم میان دو دیدار قسمت کنیم در ابعاد این عصر خاموشمن از طعم تصنیف یک کوچه تنهاترمبیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است... بخشی از شعر"به باغ همسفران"سهراب نازنینسلام بچه ها عیدتون مبارک اومدن پاییزمبارک من که شخصا خراب خزونم به قول مهدی عزیز"باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟داستان از میوه های سربه گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید..."من واقعا شرمندم خیلی وقته نتونستم به وبلاگ سربزنم تو تابستون که بدجوردرگیر یه قضیه شده بودم-مات و مبهوت از روزگار!!!درسته تا مرز ویرونی رفتم اما به تجربش می ارزید میدونین به چه نتیجه ای رسیدم؟!هروقت،وقت کردم اون صفحه ی دفترخاطراتمو(نتیجه)واستون میزارم آخه من کنکوری ام این کنکور لعنتی بین من و شما و عواطفم وطبیعت خیلی فاصله انداخته راستی وقتی از یکی از دوستام که شاگرد استاد صفادله شنیدم که این چارشنبه قراره برن مشد و...(واسه ی همشون آرزوی موفقیت میکنم) داغ دلم تازه شد به منم تابستون اصرارکرد برم کلاس شعرشون با استاد آشنا بشم اما از اون جایی که خانوادم میدونن اگه من به شعر وصل بشم عمراً بتونن منو ازش جدا کنن تا بعدازکنکور به من اجازه ی هیچ گونه فعالیتی در حوزه ی ادبیات و موسیقی ندادن آخه پارسال که خیلی غرق ادبیات مخصوصاً در زمینه ی عشق و عرفان شده بودم به کلم زده بود تغییر رشته بدم واسه ادبیات شرکت کنم اما دیگه قسمت نبود نمیدونین واسه بعد کنکور چه برنامه ها که نریختم.غرض فقط درد دل بود و بس.واستون یه شعر میزارم امیدوارم خوشتون بیاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:10 به قلم آسی |
|
|
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب بوسه یعنی خلسه در اعماق شب بوسه یعنی مستی از مشروب عشق بوسه یعنی آتش و گرمای تب
لذت از شب، لذت از دیوانگی بوسه یعنی حس طعم خوب عشق طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه آغازی برای ما شدن لحظه ای با دلبری تنها شدن بوسه سر فصل کتاب عاشقی بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان بوسه یعنی عشق من، با من بمان شرم در دلدادگی بی معنی است بوسه بر می دارد این شرم از میان
طعم شیرین عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است بهترین هدیه پس از یک انتظار بشنوید از من فقط یک بوسه است
بوسه را تکرار می باید نمود بوسه یعنی عشق و آواز و سرود بوسه یعنی وصل جانها از دو لب بوسه یعنی پر زدن، یعنی صعود
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:37 به قلم احسان |
|
|
سلام.امروز داشتم تونت چرخی میزدم که به یه شعر جالب برخوردم. گفتم واسه شما بذارم.چهارپاره ی قشنگیه!
مخاطب از نفس افتاد وآیه ایی رم کرد وسوره شرمرا ازسرخداکم کرد سماورطغیان بود و قوری از تردید کمی گذشت که دنیا بهانه ایی دم کرد ****************** خدا گرسنه شد و اتفاق می افتاد نگاه کرد فرشته منو را،باسالاد هنوز مزه ی شیطان زیردندانش سفارش سرمن وسرشما را داد ******************* وبعدهم همه ی خاک ودود را عق زد نتیجه ی هوس بی حدود را عق زد دوباره محکمه بود وصدا که می فرمود بگیر ازجلویم بی وجود را عق زد ******************** کسی نبود که از درد ما سرش می شد کمی هم از زدو بند خدا سرش می شد زبان حادثه بندوگمان نمیشدکرد که راوی از علل ماجرا سرش می شد ******************** مسیر قصه به جایی که سجده بازی شد ومو به موی دروغی که صحنه سازی شد خدانگفت به شیطان چه وعده داد اما که آدم از برکات عشق راضی شد ******************** تلاوت هیجان سکس بود حوا دچار مصلحت سیمپلکس بود حوا توهم لب ممنوعه پرت اشان کرد و دچار خاصیتی از اکس بود حوا ******************** شروع فتنه زنی از بکارت افتادو درامتداد غریزه به وسعت افتادو حدود چندصدو که چند میلیاردو… خدای منقرضی به فراست افتادو ********************* شماره داده به آدم دوصفر نه صد و درد خدای مبتکری که به رویمان تف کرد همیشه پشت هم اشغال میزند این خط تمام شنبه دوشنبه، تمام زوج وفرد… ********************* شعار شد وخودش را سر زبان انداخت شعور بندگی اش را به این وآن انداخت خدا خدای زرنگ وهمیشه حرافی ست که باز با n اومین شیوه دستمان انداخت!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 21:53 به قلم احسان |
|
|
شعر دیوار هوشنگ ابتهاج رو تقدیم می کنم به یک عزیز...
پشت این کوه بلند لب دریای کبود دختری بود که من سخت می خواستمش و تو گویی که گالی آفریده شده بود که منش دوست بدارم پر شور و مرا دوست بدارد شیرین... و شما می دانید آه ای اخترکان خاموش که چه خوشدل بودیم من و او مست شکر خواب امید و چه خوشبختی پاک در نگاه من و او می خندید... و نیک ای دخترکان غمناز گر نه لالید و نه گنگ بگشایید زبان و بگویید که ار یک بهتان چون شد این چشمه غبار آلوده! و میان من و او اینک این دشت بزرگ اینک این راه دراز اینک این کوه بلند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 19:51 به قلم دانیال |
|
|
امروز خیلی دلم گرفته.آرزومه که بتونم یه لحظه ببینمت. باهت حرف بزنم.فقط چند دقیقه وجود تورو کنارم حس کنم دلم واسه خندیدنت واسه نگاه معصومت واسه دل کوچیکت تنگه. این روزا خیلی تنهام.تنهاتر ازخدا. اما افسوس که به قول همونیکه خیلی دوسش داری: عاشقا تنها میمونن تنهایی مرام عشقه همونطور که تاالان توقعی ازت نداشتم وهمیشه بادلم باهات حرف زدم بازم هیچی ازت نمیخوام فقط میخوام باهات دردودل کنم و بهت بگم :
می خوام آیینه خونه:
باچشمات همنشین باشه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 19:59 به قلم احسان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بیا سوته دلان گرد هم آییم
سخن واهم کریم غم وانماییم ترازو آوریم غم ها بسنجیم هرآن غمگین تریم وزنین تراییم ***************** |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| نویسندگان |
|
احسان آرمان دانیال آسی مجید پریسا |
|
RSS
|